نگاه آخرین
گاهی برای گفتن یک مطلب باید کلی توضیح داد و گاهی واژه ای برای بیانش نیست و گاهی نمی دانی که چی می خوای بگی ….
ولی با خواندن یه شعر ، می بینی تمام آنچه را می خواستی بگی و در درونت به جوش آمده در قالب چند واژه گرد آمده،
.
چند وقت پیش داشتم تو خیابون قدم می زدم ، روبروی ویترین یه مغازه انگار که کسی رو برق سه فاز گرفته باشه ،
برق یه تابلوی کوچک شیشه نوشته ما رو گرفت .
یک تابلویی بود کوچک ، بر روی شیشه سیاه رنگی سروده ای از فریدون مشیری را با خط بسیار هنر مندانه ای حک کرده بودند.
این تابلو برای من درست مثل یک تونل زمان بود که من رو در داخل خودش پیچوند و برد به عالم خاطره ها ،
خاطرات تلخ و شیرین که یک به یک رفتند و ….
.
نگاه می کنم به اینکه بهترین هدیه ای که برای بهترین دوست گرفتم همین تابلو بود که پر از احساس بود برای من و امید دارم که این
ساخته شیشوی و خطی تونسته باشه اون احساس لطیف را خوب منتقل کرده باشد.
متن اون تابلو رو در زیر آوردم ، با اخلاص تقدیم هر آنکه می پسندد:
در گذرگاه زمان ، خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده
بجای می مانند